آلتس لند/رضا اغنمی

نام کتاب: آلتس لند
نام نویسنده: دورته هانسن
نام مترجم: گلناز غبراِیی
نام ناشر: نشرمهری. تهران
تاریخ نشر:2016/1295 . چاپ اول

فهرست این کتاب پرماجرای خواندنی 223 صفحه ای نشان می دهد که درسه بحش وبیست وهفت عنوان که با درخت گیلاس آغاز و با عنوان خواب به پایان می رسد.

درمقدمه آمده که ماجرا درخانه روستایی در کرانه ی آلپ درجنوب هامبورگ می گذرد. خانه ای پر شکاف و نیمه خراب که از هرسوراخش سرما به درون می خزد. ونشانگر آواره گری هاست که درذهنش حضور دارد. بخشی ازسرگذشت زنی از طبقه ی اشرافی پروس شرقی ست بنام هیلده گاردفون کامکه که پس ازجنگ جهانی دوم به آنجا آمده تا در گلاس چینی دیگران کمک کند تا شیر و سیب بدزدد و شکم دخترش را سیر کند. رفتارش اما به گونه ایست که می خواهد وقارگذشته اش را نیز حفظ کند. «همه ی شخصیت های داستان درحال فرارند . . . آوارکی و فرار یک پدیده ی تاریخی ست وباقی خواهد ماند. . . این کتاب که سالی از پرفروش ترین کتاب آلمان بوده . . . داستان عصریست که هیچ جیز ثابت نیست . . . خواندن این کتاب را بر همه توصیه می کنم». برگ نخست کتاب با این پیام شروع شده است:
«به آن ها که روزی به اجبار
خانه و کاشانه ی خود را گذاشتند و راهی شدند»
وجه دلنشین و همدرد با خواننده وآواره ایرانی. پنداری دردهای ته نشین شده ی من و میلیون ها من های دیگر آوارگان ایرانی را شرح می دهد که خانه و کاشانه را گذاشتند و ازخانه وسرزمین مادری فرار کردند.

آلتس لند

ازباد وتوفان شدید می گوید و زوزه و ناله ی بادهای ترسناک دربرخی شب ها باچه تمثیل جالب آز اسطوره ها: « باد دیوانه سر زوزه کشان دندانش را دردیوارهای قدیمی خانه فرو می کرد ورا با خود می گفت: «حتما وقتی جادوگران برآتش کباب می شدند این طور زوزه کشیدند».ازحفاظت مبوه ی درخت های گیلاس ازآفات کلاغ ها و کاردر همین زمینه و ازماندن و نماندن درآن خانه با سرو صدای همیشگی بادها. وقتی طوفان می شد از خود می پرسید:
« که به راستی باد است یا ضجه ی خشمناک یک نفر. آیداآکهوف گفته بود که با این خانه نمی شود افاده فروخت. زبرفون جلوی پنجره توفان را از شاخه هایش می تکاند».

فلوت سحرآمیز

رسم جاری براین است که درکلاس های آموزشی در تمرین فلوت همراه با موسیقی گیتار، شرکت کنند و باید با آنها بخوانند: چه صدای خوبی، چه طنین زیبایی . . . نویسنده با زبانی موسیقی وار صحنه ی زیبای کلاس های تمرین را شرح می دهد: حالا همه بچه های بچه ها اجازه دارند که از وسط یک سه گوش باچوب :
«همین طور که بچه ها روی ابزارشان می کوبیدند و پدر ومادرها کم و بیش همراهی می کردند آنه رقص کنان با فلوتش در اتاق تمرین به راه افتاد و برند سرود خوانان و لبخند برلب و گیتار به دست از پی او روان شد تا توانست درتمام این مدت سرش را مشتاقانه به این سو ان سوتکان دهد ومادرها نیز بخوانند.»
گفتگوهای خانوادگی درباره ریشه دهاتی وشهری و تفاوت های اجتماعی وفرهنگی این بخش نیز به پایان می رسد.
سومین عنوان این رمان خواندنی، «مسقرشدن» است. هردوزن بازیگر داستان باهم توافق می کنند که ازیک آشپزخانه استفاده کنند. ساختمان خانه قدیمی ناراحت و درحد رو به ویرانی و سبب اصلی جنگ ودعوای روزانه بین آن دوزن نیزهمین خرابیهای ساختمان می باشد.هیلده گارد شهری است و درنقش عروس وآیدا که روستایی ست درنقش مادرشوهر، همیشه دربگومگو هستند: «هیلده گارد همسایه ها را به صرف قهوه دعوت می کرد و فراموشش می شد که یک پیش دستی هم برای مادر شوهربگذارد. بدون یک کلمه حرف پرده های گل گلی آیدارا برمی داشت وتبدیل به دستمال آشپزخانه می کرد وپرده های نو می آویخت». کارل وسط آن دو گیرکرده بود سوت می زد. از ورا اکهوف مالک خانه و زمیندار اصلی می گوید و سگ هایش.شبها وقتی که هواتاریک می شد ورا سگ هارا به آشپزخانه می آورد و بعد سه تایی درآنجا می نشستند. انگار بربالین بیماری پاس می دهند».

ظرافت نجاری
چهارمین عنوان ازسخنان نه چندان جدی بلکه بیشتربرای وقت گذراندن بین «برند» و همکارش
شروع می شود:
ما اینجا نشسته ایم چون یک ایمیل پرازشکوه وشکایت تند وتیزدریافت کرده ام. ازنامه پریبت گرفته و حالا کنارش روی میز قرارداشت دوصفحه ونیم نامه با کلی پرانتز و علامت وسِوال و تعجب. البته حدسش زیاد دشوار نبود. مادرهمان دخترک نان برنجی دردست نوشته بود. به نظرش نیزقابل فهم می آمد که کلارافلسه ی کوچولواجازه نداشته در روز معرفی با دهان پر فوت کند توی فلوت.آنه ازپنجزه بیرون را نگاه کرد یک کیسه نایلون در دام شاخ وبرگ سپیدارلخت وروی ساختمان گرفتار آمده بود وباداین کیسه ی نازک و سبزرا چنان به این طرف و ان طرف می کشاند که انگاردارد حیوانی را فقط به خاطر سرگرمی شکنجه می کند».
صحبت ها بیشترسر کارگاه های نجاری و ساخت و ساز امورنجاری برای میزوصندلی و درب و پنجره ی خانه ودرکل ساختمان هاست ومسایل مختلف:
«آنه به ساعت نگاه کرد. مهد کودک لیون پنج دقیقه ی دیگر می بست. آنه به آرامی ازجا برخاست. یک لحظه دستش را روی بازوی برند گذاشت و رفت وقتی که در را پشت سرخود بست شنید که برند ساکت شد و بعد خیلی آهسته ادامه داد.
بخش اول با این عنوان به پایان می رسد: بازی کردن نقش روستایی.

یخش دوم یا عنوان آوارگان شروع می شود:
ورا آکهوف چیززیادی ازخواهرزاده اش نمی دانست. اما آواره را دریک نظر می شناخت. زنی با چهره ی درهم کشیده مشغول خالی کردن چند کارتن وسایلش از وانت اجاره ای بود به وضوح به دنبال چیزی بیشترازتجربیات جدید وهوای سالم برای پسرش بود. آنجا بیرون برسنگفرش دو بی خانمان ایستاده بودند ویک جانوردرقفس پلاستیکی که پسربچه داشت به سمت ورودی خانه میکشید» . روایتگر با اشاره به «از دست دشمن گریختن»، هجوم قشون آلمان نازی به لهستان بی پناه، فاجعه ی ویرانی و ویرانگری های آن کشور را یاد اورشده به توضیح حوادث آفریده های اثر خود ادامه می دهد. از زندگی در خانه نیمه ویران روستایی با پسرچهارساله ش درمنزل دیوانه ای همه وقت مست و پاتیل پناه آورده ام: «که حیوانات را با تیر می زند و بعد درآشپزخانه اش تکه تکه می کند. پنج سال می شود که به رنده ی نجاری دست نزده ام واصلا نمی دانم چطورقاب های پوسته چوبی و دستک های ایوان وارا تعمیر کنم». غرقه در واقعیت وخیال، مست وپاتیل این بخش نیز به پایان می رسد.
سوسیس آهو

ساختن زیرزمین بعنوان گلخانه درخاکبرداری وحفاری بعلت آبزی بودن زمین، با مشکلات زیادی برخورد می کنند:«حالا تازه می فهمند که چرا دوزوج جوانی که درسمت راست و چپ خانه ی آن ها را ساختند، ازخیرزیر زمین گذشتند. اما وایسورت ها حالا یک زیرزمین خشک برای شراب داشتند و برای سیب زمینی که او و اوا با دست های خودشان اززمین تلابی درآورده بودند. عمارت متروکه روستایی شان حالا سقف پوشالی نویی داشت. پنجره های چوبی نو وسنگفرش های اصل التس لند . . . . . بورکهارد هم اسم کتاب دومش را گذاشت به دنیای چکمه های لاستیکی خوش امدید که فروش خوبی هم کرد». نزدیک دوصفحه در مدح خورد کردن کوشت وکارکرد چرخ گوشت وریختن ان به درون یک تشت می گوید و:
«هاینریش لورس برای یک لحظه دستگاه سوسیس پرکنی را کنار گذاشت وگفت «چش شد؟» ورا زیرلب گفت «فشار خونش افتاد یا گیاهخواراست» و شانه بالا انداخت».

ملخ ها
اخرین عنوان بخش دوم این رمان پر مغز و خواندنی ست.
سرمقاله مشخص شده بود ازشرح حیات وحش تاسوسیس پاکیزه و خون الود که ازاوا اکهوف بپرسد وقت شکاررا تعیین کند. از تدارک وتهیه ی مشروبات الکلی برای جشن بهاری مربای خانگی : «که سال سوم مراسم» بوده است. ازمیوه های پیوندی گوناگون و اصلاح انها می گوید که بدون تردید برای دوستداران وباغداران اهل ذوق بسی اموزنده است. همچنین ازسگ بزرگی که زبانش را به همه می مالید. برای رهایی ازشر او بصدای بلند گفت «سلام سلام».
درخیال از گذشته های گوناگون عبورمی کند در حرکت با چرخش به سمت خانه درحال مستی:
« به راستی می شود درآن واحد هردو حالت را داشت یک مست هشیار. یک هشیارمست. این دیگر چه حالی ست؟ کوکتلش درست نبود. . . . . آدم تا چه حد می تواند بی روح و بی احساس باشد. جاده روستایی آنقدرتاریک بود که بشود زیردرخت سیب ایستاد و شاشید.لا اقل این کاررا می شد کرد. بخش دوم به پایان می رسد.

بخش سوم
باعنوان چشم برگرداندن اغاز می شود:
«درزمستان فقط یقه و سردست هایش را اتو می زد. سرش پولیور می پوشید وکسی نمی دید که باقی را هم اتوکرده است یانه. اتورا گذاشته بود توی آشپزخانه. جایی نزدیک پنجره که بتواند بیرون را ببیند». روزی ورا با دیدن اوپشت سرش سوت می زند او فکر کرده بود که برای سگ هاست که سوت زده ولی: «وقتی دید نیشش تا بناگوش بازاست و شستش را به علامت تایید بالا برده فهمبد منظورش چیست. ورا همیشه همین طور بود چه کارهایی که نمی کرد».
به روایت ازراوی، ورا ازدوازده سالگی بالباس زیر شیرجه می رفت توی رودخانه. بعد ازشنا بدون خشک کردن تنش لباس هایش را می پوشبد:
«دخترها درکل شیرجه نمی رفتند. باسر پریدن فقط کاردیوانه ها بود و البته ورا آکهوف بعدها نشانش داد که پرش با سررا کجا یاد گرفته».
درپایان این عنوان، خانه رو به ویرانی ست. علف ها حیاط را پوشانده و ساختمان دربداغون شده است. ورا بزرگ شده. خودش پدرخانواده و ورا با مردان غریبه به ساحل الپ می رفت.

فرار مغزها
: «دیگر نمی شد با یای برهنه به باغچه رفت. حلزون های شب همه ی تراس را به اشغال خود در آورده بودند. این جانوران قهوه ای ولزج بورکهارد یک بار پایش راگذاشت روی یکی ازآنها و ازان وقت دیگر کفشش را درنیاورد».
ازرفتار اوا با حلزون ها و عنکبوت تا با نفرت یاد کرده می نویسد که:
«اوا، با قیچی مخصوص آنها را ازوسط به دو نیم می کرد. بورکهاد می دید که حتی چهره اش را درهم نمی کشید. اوا دیگرعنکبوت هارا نمی برد بیرون که رهایشان کند. کاری که قبلا می کرد. حالا دیگرآب جوش راباز می کرد و سردوش رامثل دستگاه پخش آتش روی عنکبوت های چاق وچله می گرفت که دروان پیداشان می شد».
پایان این عنوان رمان بسی جالب وچه بسا ازآزادی انسان ها فارغ ازقوانین اخلاقی و دینی و . . . . . قابل تآمل است می نویسد : «او [اوا] چرا این قدر خشمگین است رابطه میان او و آن درخت شناس معروف به وجود آمده بود بورکهاد که کور نبود. البته نه آن قدرجدی. زندگی زناشویی شان درهمه ی زمینه ها براساس آزادی طرفین بود. به هم اجازه ی شیطنت هایی را می دادند. بالاخره باید از زندگی لذت برد. هیچ زن و شوهری ازاین کار ضرر نکرده بودند، برعکس می شد گفت به دوام زندگی کمک هم می کند اما برایش قاعده و قانون مشخصی داشتند. هیجان اشکالی نداشت ولی عشق و عاشقی قدغن. بورکهارد شرایط بازی را رعایت کرده بود . . . دررابطه با اوا زیاد مطمُن نبود».

آخرین عنوان رمان خواب است
دراین جا راوی رمان ازباورهای اوهام وخیالات وعقاید عوامانه مثلآ [اجنه] یاد می کند:
«همین که هوا تاریک وهمه جا ساکت می شد و فراموش شدگان راهرو را به اشغال درمی اوردند، همان وقت که صداهای قدیمی از میان دیوارها درگوشش پچ پچ می کردند آن وقت باورش می شد که خانه هرکاری که بخواهد می کند . . . ». برای تابستان سال آینده تعمیرات اساسی خانه را تدارک می بینند. ورا با دیدن ویلی با خرگوش هایش، هایتریش لورس، بهترین پسرخانواده او درراهرو به آنه رقصیدن یاد می داد . . . . . می گوید شما خانم های جوان چه چیزی بلدید؟ رفوکردن جوراب و رقصیدن که بلد نیستید!». ازرقص وشیوه ی تعلیم رقاصی او به نیکی یاد می کند.
با اشاره به موسیقی آرام و خواب آور رمان خواندنی آلتس لند به پایان می رسد.