نوروز- هماره -به سانِ یک«پُل» همۀ اقوام ایرانی را به هم «پیوند» داده است.
با اینهمه غم
در خانۀ دل
اندکی شادی باید
که گاهِ نوروز است
اندکی شادی باید/ که گاهِ نوروز است
هجوم های پی در پیِ قبایلِ بیابانگرد به ایران و نتایجِ شوم شان در ویرانیِ شهرها و فروپاشی مناسبات شهرنشینی ،«یکی داستان است پُر آب چشم» که گزارشی از آن را در کتاب «ملاحظاتی در تاریخ ایران» (۱۹۸۸) ارائه کرده ام . هر یک از این حملات – در واقع – شمشیری بود که جامعۀ ایران را از ریشه و گذشتۀ تاریخیِ خویش قطع کرد بطوریکه ما مجبور شدیم – هر بار- از صفر آغاز کنیم.هم ازاین روست که گفته ام:
-تاریخ ایران، تاریخ دردناک گُسست ها و انقطاع های متعدّد است!
در تکرارِ حملات و هجوم های ویرانگر، ایرانیان تنها در زبان فارسی و جشن ها و آئین های ملّی(خصوصاً نوروز) توانستند نوعی تداومِ تاریخی را سامان دهند. به عبارت دیگر : نوروز – هماره – به سانِ یک«پُل» همۀ اقوام ایرانی را به هم «پیوند» داده است.
«اندکی شادی باید…» برگی از « یادداشت های روزانه ام » بود که حدود ۳۵ سال پیش در نشریۀ «کاوه» (چاپ مونیخ، به سردبیری دکتر محمّد عاصمی ) و ماهنامۀ«مهاجر»(چاپ دانمارک) و سپس در کتابِ«دیدگاه ها »منتشر شده و از همان زمان ، این شعرِ کوتاه برای بسیاری – در سراسرِ جهان – طلایۀ نوروز گردیده است بی آنکه به فضای عمومیِ سرایشِ شعر اشاره ای کرده باشند.
پس از گذشتِ حدود ۳۵ سال از نخستین انتشارِ «اندکی شادی باید…»، اینک شرحِ زیر برای درکِ شرارتِ تازیان و صدای پُرشَرَرِ چنگنوازِ سیستانی میتواند مفید باشد: دیروزی که بی شباهت به امروز نیست!
در یادداشتی نوشته ام :
سیستان از قدیم ترین ایّام پایگاه تمدّن و فرهنگ ایران بود چنانکه سخن یعقوب لیث صفّاری در سرزنشِ شاعران عرَب زبان و اینکه:«شعری که من اندر نیابم چرا می باید گفت!» رخصتی شد برای سرودنِ شعر به زبان فارسی.
جانشینان یعقوب نیز در ترویج زبان و ادب فارسی کوشیدند بطوری که دوران حکومت ابو جعفر صفّاری(در اواسط قرن دهم میلادی) دوران شکوفائی و رونقِ فکر و فلسفه و ادبیّات بود و از این رو،برخی پژوهشگران دوران وی را «طلیعۀ رنسانسِ ایرانی-اسلامی» نامیده اند.
در حملۀ تازیان به ایران ،سیستانیان مقاومتِ بسیار و تازیان خشونتِ بسیار نمودند چندانکه رَبیع بن زیاد (سردار عرب) برای إرعاب مردم و کاستن از شورِ مقاومتِ آنان دستور داد:
-« صَدری(بُلندائی) بساختند از آن کُشتگان [یعنی اجساد کشته شدگان را روی هم انباشتند]… و هم از آن کُشتگان، تکیهگاه ها بساختند و رَبیع بن زیاد بر شُد و بر آن بنشست…[بدین ترتیب] اسلام در سیستان متمکّن شد و قرار شد که هر سال از سیستان هزار هزار (یک میلیون) درهم به امیرالمؤمنین دهند با هزار وَصیف (کنیزک و غلام)»…ولی سیستانیان -باز-«ردّت آوردند» و حاکمانِ عرب را از شهر بیرون کردند(۱).
در آن شرایطِ سوخته و سوگوار بود که وقتی سپاهیان «قُتیبه» نیز سیستان را به خاک و خون کشیدند، مردی چنگنواز،در کوی و برزنِ شهر – که غرقِ خون وُ آتش بود-از کشتارها و جنایاتِ «قُتیبه» قصّهها میگفت و اشکِ خونین از دیدگانِ آنانی که بازمانده بودند،جاری میساخت و خود نیز خون میگریست…
۱.jpg
و آنگاه، بر چنگ مینواخت و میخواند:
-«با اینهمه غم
در خانۀ دل
اندکی شادی باید
که گاهِ نوروز است
اندکی شادی باید/ که گاهِ نوروز است».








