سالها پیش از ظهور آیت الله خمینى،فلسفۀ «ولایت»(چه دینى، چه لنینى) و تئورى انقلاب اسلامى بوسیلۀ روشنفکران و «فیلسوف»هاى ما تدوین شده بود، فلسفه اى که ضمن مخالفت با نهالِ نورسِ تجدّدگرائىِ عصر رضاشاه و محمدرضاشاه، سرانجام، گورى براى جامعۀ ما کَند که همۀ ما در آن خفتیم.
* مفهومِ «تجدّدگرائى وارونه» در نقدِ تجددگرائى عصر رضاشاه و محمدرضاشاه دقیق یا درست نیست.
* براى رهائى از دروغ بزرگى که ما را در بر گرفته، شهامت و شجاعت اخلاقى فراوانى لازم است.
***
نشریۀ تلاش: گفتگو با على میرفطروس را در این شماره پى مى گیریم.امّا براى یادآورى، توجّۀ خوانندگان گرامى را به محورهایى از بخش نخستِ این گفتگو جلب مى نمائیم:
على میرفطروس دربارۀ علّت اصلى رویکرد کنونى روشنفکران ایرانى به انقلاب مشروطه، پیش از هرچیز به تحلیل از ماهیّت این حرکت بزرگ تاریخى ملّت ایران به مثابۀ «عصیان و طغیانى درمرزِ انحطاط و پوسیدگى» پرداخته وازآن بعنوان لحظۀ بیدارىِ ملّتى یاد مى کند که«پس ازقرن ها سکوت و سکونِ ناشى از تحجّر و استبداد به خود مى آید».
خواست ها و عقاید روشنفکران نهضت مشروطه به قول على میرفطروس «یک قرن جلوتر از عقاید روشنفکران و رهبران سیاسى در انقلاب ۵۷ بود» امّا چرا آن مطالبات وعقاید و «به خود آئىِ ملّىِ» آنگونه که مى بایست ببار ننشست؟
دراین باره میرفطروس بر«بُن بست هاى اساسى »که ریشه در شرایط جغرافیائى،تاریخى، اجتماعى و اقتصادى کشورمان داشته، تکیه نموده و توجّۀ خواننده را به «ضرورت تعمّق بیشتردرتاریخ ایران و مسئلۀ دولت»و چگونگى پیدایش آن در ایران،رابطۀ دولت و ملّت، فقدان مالکیّت خصوصى، مسئلۀ تمرکز قدرت و نقش و اهمیّت اقتدار حکومتى در حفظ استقلال، امنیّت و تمامیّت ارضیِ کشور جلب مى کند.
به دلیل همین شرایط خاص و متفاوتِ کشورمان نسبت به کشورهاى غربى است که على میرفطروس دربحثِ «سُنّت ومدرنیته »نسبت به«همانند سازى ایران با جوامع غربى» هُشدار داده و از« تقلیلِ پیدایش تجدّد واستقرار جامعۀ مدنى به اراده گرائى»انتقاد مى کند.
در پایان، میرفطروس رهائى از چنگِ«این فرهنگ کربلا و تعزیه، این آئین قربانى و شهادت،این فرهنگ عزا و مصیبت وُ زارى و این امام زاده بازى هاى سیاسى ـ مذهبى» را راهگشاى ایران بسوى تجدّد، جامعۀ مدنى، آزادی و دموکراسى مى داند.اکنون نظرخوانندگان را به ادامۀ این گفتگو جلب مى کنیم. )نشریۀ تلاش،آبان ۱۳۸۰).
***
تلاش : با توجه به آنچه که شما در بارۀ ضعف ها و محدودیّت هاى تاریخى گفته اید و خصوصاً با توجه به ساختارهاى عقب ماندۀ اقتصادى و فرهنگى جامعه ، آیا – واقعاً -رضاشاه و محمد رضاشاه مى توانستند اصلاحات اجتماعى شان را بدون اقتدار سیاسى یا دیکتاتورى پیش ببرند؟
میرفطروس : من فکر مى کنم که این، سئوال مهمى است که پاسخ روشن و منصفانه به آن،«مسئله ساز» باشد.«مسئله ساز»به این معنا که بخاطر تنگ نظرى هاى سیاسى ـ ایدئولوژیک، داورىِ شفّاف و روشن در این باره ممکن است ما را با تهمت هاى فراوان روبرو نماید.به هرحال به قول تولستوی: «ما باید از چیزهائى سخن بگوئیم که همه مى دانند ولى هر کس را شهامتِ گفتن آن نیست».
دوران رضاشاه و محمد رضاشاه با آنکه درخشان ترین دوران در صد سال اخیر است، با اینحال از نظر شناخت واهمیّت واقعى آن،از تاریک ترین، مبهم ترین و آشفته ترین دوره هاست.شناخت واقعى این دوران خصوصاً بدان جهت اهمیّت دارد که ما را به زمینه هاى رشد یا علل عدم رشدِ تجدّد و مدرنیته درایران، آگاه مى کند.بهمین جهت درمقایسۀ جوامع غربى،من تعبیرهائى مانند«تجدّدگرائىِ وارونه» را در نقدِ تجددگرائى عصر رضاشاه و محمد رضاشاه دقیق یا درست نمى دانم ، به این دلیل روشن که – اساساً- مقایسۀ تجدّدگرائى در ایران با تجدّدگرائى در اروپا یک قیاس نادرست یا «مَع الفارق» است. واقعاً کدام نهاد سیاسى ، اقتصادى یا اجتماعىِ ما شبیه جوامع غربى بوده تا بر اساس آن ما نیز بتوانیم تجددگرائى غربى یا «غیرِ وارونه» داشته باشیم؟ خودِ همین مسئلۀ پیدایشِ «دولت» درایران و تفاوتش با مفهوم اروپائى دولت؛همین سُنّت تاریخى و درازمدت توزیع قدرت از بالا به پائین و یا همین حملات وحکومت هاى ایلى و گسست ها وانقطاع هاى متعدّدِ تاریخى ـ فرهنگى که سراسرِ تاریخ ایران را رقم زده اند به اندازۀ درّه اى عمیق ، جامعۀ ما را از جوامع غربى جدا مى کنند.
مى خواهم بگویم که تلقّى ما از تجددگرائى(مدرنیته)بسیار آشفته است چرا که عموماً فراموش مى کنیم که ما از تجددگرائى در ایران صحبت مى کنیم و نه مثلاً در فرانسه و انگلستان، و از یاد مى بریم که رشد مدرنیته در کشورهاى اروپائى نیز یکدست وُ هماهنگ نبوده بطوریکه مثلاً زمانى که فرانسه و انگلستان دوران رشد مدرنیته را تجربه مى کردند؛ جامعۀ آلمان در یک دوران کشاورزى یا فئودالى دست و پا مى زد.هر یک از کشورهای غربى در رسیدن به مدرنیته راه ها،مسائل و مشکلات خودشان را داشتند،همچنانکه ژاپن(که از نظرِتاریخى و فرهنگى به ما نزدیک تراست)نیزنه ازطریق دموکراسی و آزادی های سیاسى بلکه پس از حمله نظامى متفقین(خصوصاً آمریکا) و«از بالا» به تجدّد و مدرنیته رسیده است.
بر این مسائل تأکید مى کنم تا بعنوان یک متدلوژى از غلطیدن به «اینهمانى»، شبیه سازىِ جامعۀ ایران با جوامع اروپائى پرهیز کنیم. بسیارى از روشنفکران ما ـ سال ها ـ با رونویسى ازبرنامه هاى حزب کمونیست شوروى وکوبا و چین،کوشیدند تا براى جامعۀ ایران «چه بایدکرد؟» بنویسند.عده ای هم با گره زدنِ اندیشه هاى سارتر و هانرى کرُبَن به عقاید شیخ مرتضى مطهرى و علامه طباطبائى، کوشیدند تا «آسیا در برابر غرب» را عَلَم کنند. گروهى هم در لواى مبارزه با «غرب زدگى» و ضرورت «بازگشت به خویش» ضمن هدایت جامعه به «سرچشمه هاى اصیل تشیّع علوى» کوشیدند تا جامعۀ ایران را به «خیش» و دوران گاوآهن برگردانند و در این میان چیزى که نادیده گرفته شد ، اندیشه هاى متفکران عصر مشروطیت و بعد ، عقاید روشنفکرانى مانند محمد على فروغى، سید احمد کسروى، کاظم زادۀ ایرانشهر، ملک الشعرای بهار و دیگران بود…و اینچنین بود که « دروازه هاى تمدّن بزرگ » از فاضلآب هاى انقلاب اسلامى سر درآورد. درواقع ، سالها پیش از ظهور خمینی ، فلسفۀ«ولایت»(چه دینى، چه لنینى)و تئورى انقلاب اسلامى بوسیلۀ روشنفکران و«فیلسوف»های ما تنظیم وتدوین شده بود،فلسفه اى که ضمن مخالفت با نهال هاى نورسِ تجدّدگرائىِ عصر رضا شاه و محمد رضاشاه ، سرانجام، گورى براى جامعۀ ما کَند که همۀ ما در آن خفتیم.
بطوریکه گفتم:دورۀ رضاشاه و محمد رضاشاه آنطور که باید و شاید مورد بررسى قرار نگرفته است. بیشتر تحلیل هاى منتشر شده در بارۀ این دوران بدور از انصاف و اعتدال است.این تحلیل ها درواقع مانند آینه هاى شکسته اى هستند که تصاویر آشفته و مغشوشى از واقعیت ها بدست مى دهند. این امر، ناشى از اینست که بیشتر نویسندگان ما با زخم ها و کینه هاى آن ایّام به حوادث و شخصیت هاى آن دوران نگریسته اند و با نوعى تعلقات و تعصّبات سیاسی- ایدئولوژیک و عُمده نمودن این یا آن رویداد سیاسى ، کوشیده اند تا مسائل و مصائبِ آن دوران را بررسى کنند. من فکر مى کنم براى رهائى از دروغ بزرگى که ما را در بر گرفته، شهامت و شجاعت اخلاقى فراوانى لازم است.
رضاشاه ـ در واقع ـ محصول شرایط عینى و ذهنى جامعۀ ایران بود.او،حاملِ همۀ تناقضات،تضادها، تردیدها و تحولات دورانش بو د. رضاشاه نه آتاتورک بود و نه دکتر مصدّق. او ـ بر خلاف آتاتورک ـ نه اهل کتاب و قلم بود و نه مانند دکتر محمّد مصدّق و دیگران دانشگاه دیده و اروپا رفته.او ـ بدرستی ـ «فرزند زمانۀ خود بود»، با همۀ ضعف ها، محدودیت ها، قدرت ها و کمبودها. به عبارت دیگر: او کسى بود که پائى در استبداد عصر قاجار و پاى دیگرى در آیندۀ تحولات و تغییرات اساسى داشت. خصلتِ عمیقاً نظامى ، پُرتحکّم و پُردیسیپلینِ رضاشاه، از او انسانى خشک و بى انعطاف و مُنضبط مى ساخت که نه تنها هیچ درکى از آزادى و دموکراسى نداشت بلکه ـ اساساً ـ آزادى و دموکراسى را با هرج و مرج هاى سیاسى و آشفتگى هاى اجتماعىِ رایج ، یکى مى پنداشت. از این گذشته، برخلاف نظر بسیارى، رضاشاه وقتى به قدرت رسید که ازمشروطیت ، چیزى باقى نمانده بود و ایران – بین دو سنگِ آسیاب قدرت های روس و انگلیس – هر روز خُردتر و ضعیف تر شده بود، آنچنانکه یک روز،دولت روسیه فلان امتیاز را می گرفت و روز دیگر دولت انگلیس خواستار بهمان امتیاز و قرار داد بود.تقسیم ایران بین دو اَبَر قدرتِ روس و انگلیس ( در سالهاى ۱۹۰۷ و ۱۹۱۵)چیزى بنام ایران و ملت ایران باقی نگذاشته بود. بعدها، انقلاب۱۹۱۷روسیه و مسائل داخلى آن کشور، ایران را به «کولونى» یا مستعمرۀ دولت انگلیس تبدیل کرده بود بطوریکه درکنفرانس صلح پاریس(۱۹۱۹)هیأت اعزامى ایران (به سرپرستی محمدعلی فروغی)برای استیفای خسارات جانی ومالیِ ناشی از جنگ را به کنفرانس راه ندادند.! وضع به گونه اى بود که بقول وزیر مختار انگلیس: «ایران مِلک متروکى بود که به حراج گذاشته شده بود و هر دولتى که پول بیشترى یا زورِ بیشترى داشت ، مى توانست آنرا تصاحب کند».
در بُعد سیاسى، بعد از شکست استبداد صغیر محمد على شاه(۱۹۰۸-۱۹۰۹) و آغاز مشروطیّت دوم، آرایش اولیۀ نیروهاى مشروطه خواه بکلى تغییر یافته بود بطوریکه -بار دیگر- مالکین بزرگ و سرانِ ایلات و عشایر در مجلس و ترکیب کابینه ها حاکم شدند و این ترکیب جدید، مُهرِ خویش را بر روندِ حوادث و جریانات سیاسى آینده باقى گذاشت.
بى ثباتى هاى سیاسى و فقدان امنیّت اجتماعى و بازرگانى ، باعث گردیده بود تا هر یک از سران ایلات و رجال سیاسى و بازرگانان براى حفظ منافع وموقعیت خویش و مصون ماندن از تعرّضات و تجاوزات رایج ، خود را تحت الحمایۀ یکى از دو قدرت بزرگ (روس یا انگلیس) قرار دهند. رجال صدیق و موجّهى(مانند مشیرالدوله ومستوفى الممالک) نیز یا مجبور به مسامحه و مصالحه و مماشات بودند و یا ـاساساً ـازسرپرستى و مسئولیت دولت ها استعفاء مى دادند و سکوت مى کردند. حد متوسطِ زمانِ حیات و دوام کابینه ها دراین دورانِ ۲۰ ساله ، دو ـ سه ماه بود (تنهادر۱۰ سال اولِ مشروطیّت ۳۶ بار کابینه عوض شد!).گروهى ازمحققان این دوران را« عصرسقوطِ کابینه ها »نامیده اند.به قول محمدتقی بهار و حسین مکى (در تاریخ بیست سالۀ ایران) :اوضاع داخلى چنان آشفته و پریشان بود که هیچ یک از رجال سیاسى،حاضر نمى شدند پستِ نخست وزیرى را قبول کنند.نتیجۀ این بحران ها و آشفتگى ها این بود که هیچ خشتى براى سازندگى ایران گذاشته نمی شد وهیچ طرحى برای توسعۀ اجتماعى وصنعتى کشور به اجراء در نمى آمد.جنگ جهانى اول(۱۹۱۴ -۱۹۱۸)آخرین ضربۀ کارى را بر پیکرِ نیمه جانِ ایران وارد کرده بود و جامعۀ ما، در تلاطم ناامنى ها و آشفتگى هاى جدید شاهدِ دُور تازه اى از هرج و مرج هاى سیاسى ـ اجتماعى شد…اینچنین بود که مثلاً شیخ خزعل با حمایت نیروهاى انگلیس، مالک الرقاب شاهرگ حیاتى اقتصاد ایران ـ یعنى مناطق نفت خیز خوزستان- شده بود و مناطق نفت خیز دیگر نیز،مِلک طلقِ سرانِ بختیارى و دیگر ایلات بشمار مى رفت .بر همۀ این ناتوانى ها و آشفتگى ها، حکومت آیات عظام و نفاق و جدال فرقه هاى مذهبى را نیز باید افزود که با تقسیم کردن جامعه به شیخى، کریمخانى ، حیدرى،نعمتى، شیعه ، سُنّى ، یهودى ، زرتشتى و نصارى (مسیحى) ، هریک محلات ، مدارس و بازارهاى خود را داشتند و حتّى از روابط عادىِ انسانى باهم پرهیز مى کردند. این امر، باعث پراکندگى و تضعیف همبستگى هاى ملّى شده بود.درچنین شرایطى، روشنفکران ترقیخواه و رجال برجستۀ سیاسى ،مى کوشیدند تا هویّت ملى را به جاى هویّت اسلامى و وفادارى هاى ملى را جانشین تعلّقات ایلى و اسلامى نمایند.
آشوب ها وآشفتگی های سیاسی-اجتماعی بعد از مشروطیت(تا زمان رضاشاه)به این دسته از رهبرانِ سیاسى و روشنفکران آموخته بود که جامعۀ ایران تا به استقلال و اقتدار سیاسى، امنیّت ملى و توسعۀ اجتماعى نرسد ، سخن گفتن از آزادى و دموکراسى، بیهوده است.بهمین جهت، خواستِ دموکراسى و آزادى خواستِ مرکزى و اصلى روشنفکران آن عصر نبود بلکه خواست هاى اساسى ، تأمین امنیّت ، حفظ تمامیت ارضى ایران،استقرار نظم و قانون،استقلال واقتدارسیاسى،ایجاد قدرت و دولت مرکزی، جدائى دین ازسیاست و کوتاه کردن دستِ مُلّاها ازعرصه هاى آموزشى و قضائى، توسعه آموزش و پرورش و سوادآموزى و رشد تکنولوژى و صنعت بود.
على اکبر سیاسى (اولین رئیس دانشگاه تهران) در خاطراتش اشاره مى کند که رضاشاه اصلاحاتش را از مرامنامۀ«انجمن ایران جوان» اقتباس کرده بود بطوریکه اندکى پس از تأسیس «انجمن ایران جوان» و انتشار مرامنامۀ آن (در فروردین ماه ۱۳۰۰ شمسى) سردار سپه، نمایندگان انجمن را به نزد خود فراخواند. از طرف انجمن، اسماعیل مرآت، نفیسى، محسن رئیس و خودِ او (سیاسى) به اقامتگاه سردار سپه رفتند. سردارسپه مى پرسد:
-«شما جوان هاى فرنگ رفته چه مى گوئید؟ این انجمن ایران جوان چه معنا دارد؟»…
على اکبر سیاسى پاسخ مى دهد:
– « ما گروهى جوانان وطن پرست هستیم که از عقب ماندگى ایران و فاصله اى که میان کشور ما و کشورهاى اروپائى وجود دارد، رنج مى بریم و قصدمان از بین بردن این فاصله است. مرامنامۀ ما هم بر همین پایه تدوین شده است»…
سردار سپه، مرامنامه را از على اکبر سیاسى گرفت و با نگاهى به متنِ مرامنامه مى گوید:
-«این ها که نوشته اید، بسیار خوب است. با ترویج مرامِ خودتان چشم و گوش ها را باز کنید و مردم را با این مطالب آشنا کنید. حرف از شما و عمل از من خواهد بود. به شما قول مى دهم که همۀ این آرزوها را برآورَم ، مرام شما را که مرام خودِ من هم هست ، از اول تا آخر اجرا کنم . این نسخۀ مرامنامه را نزد من بگذارید، چند سال دیگر، خبرش را خواهید شنید»(نقل به معنا).
تردیدى نیست که دولت انگلیس در قدرت گیرى رضاشاه، منافع و مصالح خود را جستجو مى کرد (با توجه به پیدایش دولت کمونیستى شوروى در مرزهاى شمالى ایران و تمایلات ضد کمونیستى رضاشاه) اما من به چیزى بنام «وابستگى» یا «عامل انگلیس بودن رضاشاه» معتقد نیستم. منابع معتبر (خصوصاً اسناد و گزارش هاى مأموران انگلیس) بر استقلال و میهن دوستى رضاشاه تأکید مى کنند .خوشبختانه امروزه در پرتو مطالعات و تحقیقاتِ ارزندۀ محققّانی مانند کتاب دکتر سیروس غنى، ما مى توانیم درک بهتر و روشن ترى از چگونگى به قدرت رسیدن رضاشاه داشته باشیم.
مى خواهم بگویم که رضاشاه بیش و پیش از آنکه از طریق سرنیزۀ سربازانش به حکومت و قدرت برسد،ازطریق حمایت هاى ملى و مردمى-خصوصاً با پشتیبانى عموم رهبران و روشنفکرانِ ترقیخواهِ آن عصر به قدرت رسید، مانند سید احمد کسروى، سعید نفیسى، اقبال آشتیانى ، محمد على فروغى ، على اکبر سیاسى،ایرج میرزا، عارف قزوینى، محمود افشار، على دشتى، محمد تقى بهار، کاظم زادۀ ایرانشهر،ابراهیم پورداوود،على اکبر داور،سید حسن تقى زاده و سلیمان میرزا اسکندرى(رهبر حزب سوسیالیست و پدر معنوى حزب توده ایران) و تا مدتى هم با حمایت دکتر محمد مصدق . بنابراین در آن شرایط مشخصِ تاریخى بقول شاهرخ مسکوب:«رضاشاه، تقدیرِ تاریخى جامعۀ ایران بود». ایرج میرزا همان زمان در بارۀ اوضاع اجتماعى – سیاسى ایران گفته بود:
زراعت نیست،صنعت نیست،ره نیست
امیدى جز به سردارِ سپه نیست.
نگاهى به اسناد و ادبیات سیاسى این دوران، تمایل شدید روشنفکران مترقى و مردم عادى به ظهور یک«مشت آهنین»،یک«مرد مقتدر»ویک«دیکتاتور ترقیخواه»رابخوبى نشان مى دهد.به عبارت دیگر: در ذهن وُ زبان روشنفکران آن عصر، حکومت رضاشاه بر پایۀ ناسیونالیسم ، تجدّد ، اقتدارگرائی ، استقرارِ امنیّت ، توسعۀ اجتماعى و صنعتى شکل گرفته بود و استقرارِ دموکراسى و آزادى هاى سیاسى به آینده اى نامعلوم موکول شده بود.
تلاش : حکومت و ساختار قدرت سیاسى در بحث هاى «سُنّت و مدرنیته» یکى از محورهاى اصلى مجادلات نظرى است.اگر اجازه دهید در اینجا به طور ویژه به«حکومت و قدرت سیاسى» از زوایاى گوناگون بپردازیم. مقدمتاً از یک نگاه تاریخى به برآمدن حکومت ها در ایران آغاز کنیم.
امروز یکى از نقدهاى اساسى، نقد حکومت هاى اقتدارگرا در ایران – به عنوان زمینۀ مهم پایدارىِ استبداد سیاسى – مى باشد. اما بر مبناى اسناد و شواهد تاریخى که شما ارائه مى دهید، پرسش ما این است که خودِ این شرایط تاریخى یعنى ضرورت مقابله ومقاومت دربرابرِ دست اندازى ها،تجاوزات، قتل ها وکشتارها ودرنتیجه،گسستگى شیرازۀ امور در ادارۀ کشورتا چه میزان به تداوم حکومت های استبدادى مشروعیت بخشیده ؟ و آیا جراحات عمیق ناشى از این ناملایمات بر ذهنیّت تاریخى ملّتِ ایران، زمینه ساز قَدَرقدرتى و سلطۀ بلامنازع حکومت ها در برقرارى امنیّت، آرامش، نظم و ادارۀ امورکشور نیست؟
میرفطروس : در بحث از قدرت و سُنّت پایدارِ استبداد سیاسى در ایران به این نکتۀ اساسى باید توجه داشت که در فقدان مالکیت خصوصى، اساساً چیزى بنام «فرد» و«حقوق فردى» نمى توانست مطرح باشد.(در جوامع غربى،مالکیت خصوصى،پایۀ همۀ ارزش ها و تحولات حقوقى و اجتماعى خصوصاً در پیدایش جامعۀ مدنى بوده است). آسمانِ خسیس و کمبود آب و بارندگى در ایران، باعث گردید تا انسانِ ایرانى به جاى توجه به طبیعت مادى(فیزیک)همواره چشم به آسمان ها (متافیزیک)داشته باشد و از خدا طلب برکت و باران نماید (درست برخلاف انسان اروپائى)، با اینهمه، همّتِ بلندِ نیاکان ما با احداث قنات هاى عظیم و استخراج آب هاى زیرزمینى،باعث شد تا بر این فقر طبیعى فائق آیند مثلاً حدود هزار سال پیش ناصر خسرو قبادیانى در سفرش به منطقۀ خشک و کویرىِ گناباد ( درغربِ خراسان)از قناتى یاد مى کند که بیش از ۳۰۰ متر عمق و ۴ فرسنگ (۲۴ کیلومتر)طول داشته است. حدود ۱۵۰۰ سال پیش نیز آسیابى که بوسیلۀ قنات دولت آباد یزد(توجه کنید به اسم«دولت آباد») کار مى کرد، روزى هزار من (حدود ۴۰۰۰ کیلو) گندم را آرد مى کرد.خودِ یزدى ها دربارۀ این قنات مى گفتند که:«از فراوانىِ آب و استعداد، پهلو به دجلۀ بغداد مى زنَد».
درهجوم هاى دائمى قبایل مختلف به ایران،این تأسیسات تولیدى و منابع آبیارى ویران می شدند و این امر، سلطه و مدیریت حکومت ها(برای حفاظت، سرمایه گذارى و تعمیر منابع و تأسیسات آبیاری) را تقویت کرد.سلطه مالکیت دولتى بر شبکه هاى آبیارى ومنابع تولیدى و وابسته بودنِ تودۀ مردم (رعایا) به سلطان، پیدایشِ«حقوق فردى» یا استقلال «فرد» و ظهورِ سازمان ها و اصناف مستقل از حکومت یا دولت را منتفى مى ساخت.نگاهى به «سیاست نامه»ها (از «نامۀ تنسر» تا «سیاست نامه»(خواجه نظام الملک) یا«سلوک الملوک» (روزبهان اصفهانى) نشان مى دهد که در طول تاریخ ایران، مردم ( و حتى وزراء و اشراف و بازرگانان) جزوِ رعایاى سلطان بودند که هیچ «حق»ى نداشتند جز وظیفه و تکلیف در اجراء یا اطاعت از اوامرِ سلطان ، چرا که به قول خواجه نظام الملک: «رعیّت،رمه، و پادشاه، شبانِ رعیّت است».
تکرار وُ تداوم حملات قبایل بیابانگرد و ضدیّت آنان با شهر و مظاهر شهرنشینى و در نتیجه: ویرانىِ مداوم شهرهاى بزرگ و سپس انتقال قبایل مهاجم و استقرار آنان در شهرها، بتدریج، فرهنگ «شبان ـ رمگى»را درجامعۀ ایران، تقویت و تثبیت کرد.(اصطلاح «شبان- رمگى»از زنده یاد محمدمختاری است).
فقدانِ«حقوق فردى»و بى ارزشى «فرد»آنچنان بود که حتى مردم شهرها و روستاها اجازۀ دفاع از خود ومقاومت در برابر مهاجمان را نداشتند به طوریکه موردِ موآخذه و حتّى مجازات سلاطین وقت قرار مى گرفتند، مثلاً به قول ابوالفضل بیهقى:
-«وقتى سلطان محمود غزنوى در سفر به بلخ ، بازارِعاشقان [ و چه اسم زیبا و شگفتى است این «بازارِعاشقان» در آن هنگامۀ حملات و هجوم ها و خونریزى ها!] بارى! وقتى سلطان محمود در سفر به بلخ، بازارِعاشقان را سوخته دید، با عِتاب وعصبانیّت به مردم گفت:
-«مردمانِ رعیّت را با جنگ کردن چه کار باشد؟ تاوانِ این (ویرانى) از شما خواسته آید، تا پس از این،چنین [از خود دفاع] نکنید…که رعیّت، جنگ نکند!».
حملات و هجوم هاى پى در پى و پریشانى ها و نابسامانى هاى دائمى، بتدریج اندیشۀ «امنیّت به هر قیمت» را به یک ضرورت اجتماعى تبدیل کرد و لذا ، فکرِ«سلطانِ جائر(ظالم) و امنیّت لازم» را در ذهن و ضمیر مردم ما پذیرفتنى کرد. در واقع، وجود «خدایگان» و«بنده»درتاریخ ایران سابقه اى دیرپا و دراز مدت دارد.این سنّت دیرپا، و ترویج شهادت طلبى و ایثار به اضمحلال قطعىِ«فرد» (جزء)در«کل مطلق»(خدا، قطب یا مرشد کامل) شتاب بیشترى بخشید و باعثِ تداوم و تقویت استبداد سیاسى درایران گردید. در سایۀ این اضمحلال فرد است که دراشعار بیشترِ شاعران ایران ، ضمیرِ «من»-به عنوان یک فرد آزاد و مستقل- حضورچندانى ندارد.شاعران ما حتّى دربیانِ خصوصى ترین حالات وعواطف خویش از ضمیر«ما» استفاده کرده اند: اینکه عاشق، وجودِ«خود» را نفى مى کند و با فناى در معشوق،از«خود» چیزى باقى نمى گذارد، روى دیگرِاین اضمحلالِ «فرد» و«فردیّت» است.
در آستانه قرن ۱۶ میلادى، در حالیکه جوامع غربى (اروپائى)، دستاوردهاى فلسفى و علمى دوران رنسانس را تجربه مى کردند، در ایران با استیلاى قزلباشانِ صفوى، آخرین شعلۀ دانش وُ فلسفه وُ اندیشه خاموش گردید.حکومت ۲۴۰ ساله سلاطین صفوى با رسمیّت بخشیدنِ زورمندانۀ تشیّع و تثبیتِ آن در ذهن و ضمیر مردم ما،دوران جدیدى از اختناق و تعصّبات دینى،رواج خرافات مذهبى وهراس و استبداد سیاسى را در ایران گسترش داد به طوریکه بسیارى از محققان- به درستى- این دوران را «تونلِ وحشت» نامیده اند. بدین ترتیب : فقرِ فلسفه با فلسفۀ فقر (درویشى) و «ایمانِ به سلطه» با «سلطۀ ایمان» درآمیخت و دورانِ دیگرى از اسارت و اضمحلال فردىِ ما آغاز گردید.
در دوران معاصر،سلطۀ ایدئولوژى هاى مارکسیستى ـ لنینیستى و احزاب«طرازنوین» جاى «قطب» و «استادِ ازل» را گرفت و کیشِ شخصیّت در ستایش از استالین، مائو و لنین تبلور یافت. نتیجه این شد که«فرد مستقل» به «عنصرى حزبی» و«عقل نقّاد» به «عقل نقال» سقوط کرد و عموم رهبرانِ سیاسی و روشنفکران بجاى تحلیل و تفکر، ازاستالین، مائو و لنین «نقل قول» کردند:
در پسِ آینه، طوطى صفتم داشته اند
آنچه استادِ ازل گفت بگو، مى گویم
ادامه دارد.








