با درود فراوان حضور شما یاران و همراهان همیشگی تلویزیون ایران فردا امروز جمعه ۱۳ فروردین سال ۱۳۹۵ برابر با اول آپریل سال ۲۰۱۶ میلادی پنجره ای رو به خانه پدری را با شعری از دفتر اشعار دکتر علی رضا نوری زاده می گشاییم. در ابتدای این شماره از برنامه به تفصیل به اختلافات تازه بین رهبر جمهوری اسلامی ایران و علی اکبر هاشمی رفسنجانی بر سر موضوع برنامه موشکی ایران می پردازیم .در نیمه دوم برنامه سری خواهیم زد به کشور های همسایه و شاهد چگونگی برپایی جشن نوروز در تاجیکستان و افغانستان خواهیم بود. با ما همراه باشید و پنجره ای رو به خانه پدری را با دوستان و آشنایان خود نیز به اشتراک بگذارید. منتظر شنیدن نظرات و دیدگاههای شما نازنینان پیرامون موضوعات مطرح شده در این برنامه هستیم.
یوتیوب دانلود فایل صوتی صوتی کم حجم گوگل درایو
میبرزند ز مشرق شمع فلک زبانه
ای ساقی صبوحی درده می شبانه
عقلم بدزد لختی چند اختیار دانش
هوشم ببر زمانی تا کی غم زمانه
گر سنگ فتنه بارد فرق منش سپر کن
ور تیر طعنه آید جان منش نشانه
گر می به جان دهندت بستان که پیش دانا
ز آب حیات بهتر خاک شرابخانه
آن کوزه بر کفم نه کآب حیات دارد
هم طعم نار دارد هم رنگ ناردانه
صوفی چگونه گردد گرد شراب صافی
گنجشک را نگنجد عنقا در آشیانه
دیوانگان نترسند از صولت قیامت
بشکیبد اسب چوبین از سیف و تازیانه
صوفی و کنج خلوت سعدی و طرف صحرا
صاحب هنر نگیرد بر بی هنر بهانه
تن آدمی شریف است به جان آدمیت
نه همین لباس زیباست نشان آدمیت
اگر آدمی به چشم است و دهان و گوش و بینی
چه میان نقش دیوار و میان آدمیت
خور و خواب و خشم و شهوت شغبست و جهل و ظلمت
حیوان خبر ندارد ز جهان آدمیت
به حقیقت آدمی باش وگرنه مرغ باشد
که همین سخن بگوید به زبان آدمیت
مگر آدمی نبودی که اسیر دیو ماندی
که فرشته ره ندارد به مقام آدمیت
اگر این درندهخویی ز طبیعتت بمیرد
همه عمر زنده باشی به روان آدمیت
رسد آدمی به جایی که به جز خدا نبیند
بنگر که تا چه حد است مکان آدمیت
طیران مرغ دیدی تو ز پایبند شهوت
به در آی تا ببینی طیران آدمیت
نه بیان فضل کردم که نصیحت تو گفتم
هم از آدمی شنیدیم بیان آدمیت
نه همین لباس زیباست نشان آدمیت
“پر کن پیاله را
کاین آب آتشین
دیریست ره به حال خرابم نمیبرد
این جامها که در پی هم میشوند
دریای آتش است که ریزم به کام خویش
گردآب میرباید و آبم نمیبرد
من با سمند سرکش و جادویی شراب
تا بیکران عالم پندار رفتهام
تا دشت پر ستارهی اندیشههای گرم
تا مرز ناشناختهی مرگ و زندگی
تا کوچه باغ خاطرههای گریز پا
تا شهر یادها
دیگر شراب هم جز تا کنار بستر خوابم نمیبرد
هان ای عقاب عشق!
از اوج قلههای مه آلود دوردست
پرواز کن به دشت غمانگیز عمر من
آنجا ببر مرا که شرابم نمی برد
آن بی ستارهام که عقابم نمی برد
در راه زندگی
با این همه تلاش و تمنا و تشنگی
با اینکه ناله میکشم از دل که :
آب … آب …
دیگر فریب هم به سرابم نمی برد
پر کن پیاله را ”
گردآب میرباید و آبم نمیبرد