صفحه نخستفرهنگ و اندیشههمایون / مرتضی نگاهی

همایون / مرتضی نگاهی

 

داریوش همایون (ادیت شده کاملا) من شانس آن را داشتم که در غربت با تنی چند از انسان‌ها فرهیخته دیدار و دوستی داشته باشم. فریدون هویدا بزرگ‌مردی بود، فرخ غفاری هم هم‌چنین و صادق چوبک و م ف فرزانه و سعیدی سیرجانی و ناتل خانلری و .. … داریوش همایون فرهیخته مردی بود. یک بار نیمه شبی فریدون هویدا اجازه نداد که او را به هتل محل اقامتش برسانم. خب، زیاد نوشیده بودم٬ آن شب خانه من روی کاناپه خوابید. تا دم دمای صبح از انقلاب و مرگ امیرعباس و آینده ایران صحبت کردیم. در آن دم دمای صبح جمله ای گفت که هنوز در گوشم طنین انداز است: اگر انقلاب نمی شد نه من تو را می شناختم و نه در این خانه می ماندم! انقلاب همه اش نکبت بود ولی شاید یک ابسیلون برکت هم داشت که همچو منی بزرگانی چون داریوش همایون و … را بشناسم. داریوش همایون در ایامی که آیندگان را در لوس آنجلس منتشر می‌کرد مرا هم دعوت به همکاری کرد و همین مقدمه دوستی‌مان شد که تا اواخر عمرش ادامه یافت. (افسوس که آیندگان چند شماره بیش دوام نیاورد) داستان زندانی شدنش در زمان شاه هرچند سخت او را آزرده کرده بود ولی کوچک‌ترین نفرتی از شاه یا نظام پیشین نداشت. ماجرای فرارش از ایران به یک داستان پلیسی در حد نوشته های ژرژ سیمنون شباهت دارد. در حین فرار موهابش را رنگ کرده بود و خود را به شکل یک مهندس خارجی درآورده بود. نزدیکی های خوی یا ماکو ماشین‌شان با ماشین سپاه پاسداران تصادف کرده بود. می‌گفت آن چنان خوب نقش یک خارجی را بازی کردم که همراهانم مرا مستر صدایم می‌کردند. (داستان فرارش را مو به مو گفته و من ضبط کرده ام و امیدوارم روزی راهی پیدا کنم که روی کاغذ بیاورم. روی کاست ضبط شده است) هر وقت می‌آمد به این خطه حتما تلفن می‌کرد و تقریبا هر یکی دو روز هم‌دیگر را می‌دیدیم. آن روزها من در کار شراب بودم. برای مشتریان که اغلب رستوران بودند شراب پخش می کردم. یک بار که قرار بود همو ببینیم گفتم من یک ساعتی گرفتار کارم خواهم بود. او گفت من هم باهات می‌آیم. آن گاه آمد و من و او از رستورانی به رستورانی دیگر می‌رفتیم و من شراب ها را تحول می‌دادم. یکی دو بار به جد می‌خواست کمکم کند در حمل شراب که البته اجازه ندادم. آخرین مشتری من «یات کلاب» سانفراسیسکو‌ بود که جای بسیار اشرافی است برای دارندگان کشتی های تفریجی و بادبانی. رفتیم لب آب و سر میزی نشستیم و یک سوینیون بلان عالی نوشیدیم. خیلی شراب‌شناس نبود و از من خواهش کرد که کمی در مورد شراب‌های کالیفرنیا و فرانسه برایش صحبت کنم. به دقت گوش می داد و حتی یکی دو مورد یادداشت هم برداشت. می‌دانستم که بسیار می‌داند. حتی در مورد شراب. بیرون که رفتیم تازه رسیده بودیم به بحث شیرین شراب شیراز. شان نزولش را گفتم و گفتم که این شراب شیراز خیلی هم شیرازی نیست! شراب شیراز اسرالیا اصلا و ابدا ربطی به شراب خللر شیراز ندارد. خوب گوش می‌داد انگار این که اولین بار است که می‌شنید. اصولا انسانی بود بسیار جدی و معمولی‌ترین حرف ها را خوب و به دقت گوش می‌داد. مانند او کسی ندیده‌ام. روزی در مجلس شراب که سرها گرم بود، جرئت کردم و ناگهان از او پرسیدم: آیا وقت آن نرسیده که یک حزب دست راستی یا متمایل به راست تاسیس شود؟ انگار که سال‌ها تو این فکر بوده باشد پاسخ داد بسیار مشکل است: – «راست» در ایران پیشینه چندان خوبی ندارد. مانند حزب توده که فرمان بر و امربر شوروی بود راست ها هم متاسفانه اغلب حقوق بگیر خارجی‌ها بودند. حزب و تشکل های حزبی مقوله بسیار مهمی است در سیاست، ولی در ایران فعلا جا نیفتاده‌است. می‌گویم: دو نفر ایرانی که کام در راه سیاست می‌گذارند یک حزب درست می‌کنند، سه نفر که می‌شوند انشعاب می‌کنند. قاه قاه می‌خندد! می‌گوید: بیشتر راست گرا ها در ایران سلطنت طلب هستند و فقط یک نقشه راه دارند که رضا پهلوی را به قدرت برسانند. اگر فردای ایران جمهوری بشود راست ها منحله می شود! معلوم بود که خیلی در این مورد فکر کرده است. حال رسیده بودیم به محله هئیت اشبریHaight Ashbery که زادگاه جنبش هیپی‌گری است با شهرتی جهانی. نرم‌نرمک قدم می‌زدیم و حال او بود که جنبش هیپگری آمریکا را که جهانی شد برایم شرح می‌داد. وسعت دانشش متحیرم می‌کرد. در محله هئیت اشبری دو مکان مهم وجود دارد: «پرشین زمزم بار »که صاحبش یک ایرانی آسوری است. با دکوری کاملا ایرانی. صاحبش خیلی بد اخلاق است و مردم شیفته اخلاق بدش. مثلا اگر سفارش بدهی یک ودکا تونیک اطفا! سرت داد می‌زند: خیر. باید ویسکی جانی واکر قرمز بنوشی و کرنه بیرون! داستان مردک آسوری راکه گفتم شاخ درآورد. اما مکان دومی یک شراب فروشی قدیمی است که از قدیمی‌ترین می‌فر‌وشی‌های سانفرانسیکو. روزگاری من و جیکوب و فواد و بهروز به نوعی در آن شریک بودیم. من که هئچ، جیکوب آسوری ارومیه‌ای بود و فواد یهودی همدانی و بهروز کرد سنندجی. روزگار خوبی داشتیم! عصر که می‌شد دوستان از همه قماش می‌آمدند و لب و کلویی تر می‌کردیم. گاه تکه‌ای کوکو سبزی یا کتلک هم بود دستپخت خواهر جیکوب به ارومیه. رفتیم پستوی آن میکده. چند جده ناب نوشیدیم. بیرون که رفتیم بهروز بدو بدو آمد و له له زنان پرسید این دوست خیلی آشنا می‌زد. کیه؟ گفتم خاک بر سرت بهروز! داریوش همایون نذانی کیه؟ (نذانی به کردی ندانی). امروز به یاد همایون آمدم به این محله. افسوس که مرگ ناگهانی همایون اجازه نداد تا جنبش مهسا را ببیند ولی قدرت زنان را می دانست. در خاتمه باید از نثر و شیوه نوشتن او بنویسم که فوق العاده بود و حتی برابر‌نهادهای خوبی برای واژه های خارجی به کار می برد. جایش سخت خالی است.

مرتضی نگاهی

مطالب مرتبط