001-818-900-9945 contact@iranefardalive.com
انقلاب مخملین پهلوی ها دکتر منوچهر فرح بخش

رویاهای آبی/ مصاحبه با یک شاعر دیوانه / رضا اغنمی

نام کتاب: رویاهای آبی

مصاحبه با یک شاعر دیوانه                             

نام نویسنده: مسعود نقره کار

صفحه آرائی: پانته آ شهرزاد

طرح جلد: امین اشکان

ناشر: انتشارات فروغ

چاپ اول: زمستان 1397

دراین گفت وگو  نویسنده، که واقعا دکتر [طبیب] است، درنقش روانکاو و هیلاری ، درنقش شاعردیوانه نفش افرینان  و روایتگر داستان این اثر هستند. محل گفتگو تیمارستان رویاهای آبی .

شاعر، رو به کاردینال [مرغی قرمز رنگ و خوش آواز درآمریکای شمالی] که روی درخت چنار نشسته را، مخاطب قرار داده با سخنانی جاندار اما نیشدار، پاره ای از درماندگی ها وعارضه های فلاکتبار بشری را  با او درمیان می گذارد:

«از آن روزی که زندگی ات را به بال خیال آراستی و به تماشای من نشستی و برایم آواز خواندی تا دیوانه ای را شاد کنی انسان شدی کاردینال زیبای من .  . .»

پس از پوزش از پرخاشگری هایی که هرازگاهی نسبت به پرنده ی آوازخوانش داشته، ازهمنامی او با «کاردینال های نوحه سرا ومدیحه خوان کلیساها»، انگیزه ی خشم وعصبانیت خودش می گوید:   

«ازدست خالق ابلهی عصبانی می شوم که می تواند دوموجود هم نام اما با جهانی متفاوت خلق کند».

پرنده سرگرم آوازخوانی ست درحال و هوای خودش وشاعر دربازخوانی دردهای ایمانی به عزم دریدن پرده جهالت های بنیادی و پوچی باورهای شریعت و طریقت.  

با کاردینال، ازمسیح وانسان خدایی او گفتگو می کند و از رنج و دردهایش. درپاسخ  به پرسش های شاعر، هرحرکت بال و پر و نگاه پرنده را، پاسخ او می پندارد و ثبت می کند.

بیچاره مسیح، گفته بود برای پادشاهی بر زمین نیامده، اما نگفت برای چی آن همه رنج و زحمت کشیده وآن همه راه را آمده، چی گفتی؟ برای برقراری دوستی وصلح؟ اوانسان خدایی بود که جنگ نمی خواست؟»

با اشاره به باور پیروان مسیح که درپس قرن ها آمدن ورفتن ش او را زنده می پندارند می گوید:

«شوخی نکن کاردینال جان . . . این که او انسان –  خدا بوده حرف مزخرف است باید بگوئی انسان خدائی است که شق القمر کرده وجنگ افروزی برای پیروان صلح دوست خودش هدیه آسمانی آورده است»

با نگاهی به دوروبرخود ومشاهدۀ تضادها وجنگ افروزی ها، پرسش های تازه ای را می پرسد:    

«چراخدای نادان ازهمان آغازبندگان اش را اهل صلح .دوستی خلق نکرد. خدای مردم آزار به چه دردی می خورد؟ جای چنین موجودی همین تیمارستان نیست؟ نه، نه،  او ارزش انسانی تیمارستان را خدشه دار خواهد کرد. برای بستری کردن او باید یک سلولی یکتا ویگانه برپا کرد.»

با گفتن: با من زیاد جدل نکن صحبت سر نجات انسان با حیوان است نه خدا. عنوان یکم به پایان می رسد.

درعنوان 2 نویسنده، از دادن آدرس محل وبردن اسم مراجعین به تیمارستان پرهیز می کند. با اعتماد به نفس،  قاطعانه، اطمینان می دهد که هرآنچه می گوید:

«مطمئن باشید تیمارستان و شاعری که بامن به گفت و گو می نشیند، واقعی تر ازآدرس و نام ونشان تیمارستان،  نام ونشان بیماران است».

سپس سخنان رئیس تیمارستان و ضوابط داخلی و قوانین استخدام را توضیح می دهد. از ممنوعیت ها وپنهان کاری ها و مخفی نگهداشتن حال و هوای بیماران وعکس گرفتن ازآن ها می گوید:

«باز تآکید می کنم هرگونه اطلاعات درمورد بیماران از تیمارستان برده شود غیرقانونی ست».
خواننده با احساسی ناخوشایند، پنداری در حصار امنیتی ها به تله  افتاده! که میخواند:

پا که به  تیمارستان می گذارم درخت ها  وپرنده های رنگین محاصره ام می کنند».

آزآن سردنیای امریکا پرمی کشد به تیمارستان امین آباد درشهر ری تهران.

از فضای پرهیاهوی پرنده ها و بیماران پراکنده درگوشه و کنار باغ امین آباد  سخن می گوید و از

«بانوئی سبزپوش دردستی مجله تایم و دردست دیگر لیوانی بزرگ، لبریز قهوه دستی مهربانانه برایم تکان می دهد  وباصدایی بلند می گوید:

رفتم چُرتی زدم. خیلی چسبید. انگار درآغوش مورفئوس! [خدای خواب] چرتیدم.»

با نیشخند، از فضای تنگ تیمارستان، از مصاحبه می گوید وعکس خود را مقابل نویسنده می گیرد: «اینم عکس جوانی منه مال شما». به همدیگر معرفی می شوند. مسعود و هیلاری. مسعود می گوید قرار مصاحبه بااو نداشته. و هیلاری گله مند ازاین که پاسخ سئوال اورا  نداده :

ببخشید کدام سئوال؟

«اینکه تا حالا زن به این زیبائی دیده بودی رومیگم؟

مسعود از زیبائی وشادابی وخندانی اش می گوید. پاسخ می شنود که جواب من این نیست. هیلاری از گذشته خود می گوید:

«از 18 سالگی شروع به سرودن شعر ونوشتن داستان کوتاه کردم. 19 ساله بودم که تشخیص دادند به بییماری “اسکیزوفرنی” مبتلا هستم وازاون تاریخ تا حالا تو بیمارستان ها و مراکزدرمانی زندکی می کنم باور کنین دروغ نمی گویم. شما بگین چکاره اید؟»

کار اصلی منم نویسندگیه. من داستان نویسم»

چند ثانیه ای به من خیره می شود و بعد: هان ؟ نویسندگی؟ مثل چخوف، مثل سامرست موام، هه، هه . . . گفتی داستان نویسی؟ برای همین به من الهام شده بود که تومی خواهی با من مصاحبه کنی جناب داستان نویس؟

بانگاهی عصبی به نویسنده خیره به زمین این بار اززمین بانو می گوید:

«آهای زمین بانو؟ بانوئی که نخست تورا آرام و رام کردند وبعد درون تورودها قراردادند وبرروی  تو کوه ها قراردادند ومیان دو دریا دیوارقراردادند، زمین بانو آیا خدائی ظالم ترازآفرینندۀ تو وجود دارد؟  . . . سرفه امان نمی دهد حرفش را تمام کند. . . . باصدائی که مشکل شنیده می شود به تاخت علیه خدا ادامه می دهد.»

میل به دیدن آثار نویسنده را درمیان می گذارد و ازاو می خواهد آثارش را برای او بیاورد.

فردای همان روز با ورود هیلاری به دفتر نویسنده عنوان 3 شروع می شود. هیلاری بخشی از آثار خودش را زیربغل دارد. نویسنده هم بخشی ازداستان های کوتاه ترجمه شده به انگلیسی را به او می دهد. درباره مصاحبه گفتگو می کنند . اما حواس هیلاری جای دیگری ست. می گوید برو به زن و بچه ات برس منوبا این عقاب جنایتکار تنها بگذار. می بیند :

«عقابی  که پرنده ای درچنگ دارد  به سوی لانه اش پرواز می کند . . . چشم درلانه عقاب : برتو چه  می گذرد ای قربانی پرواز؟»

هیلاری درعالم خود باسخنان گزنده، نویسنده را مخاطب قرارمی دهد که همو، نگران سلامتی اوشده سفارش می کند که برود استراحت کند.

هیلاری می گوید نگران من نباش . به ناگهان می پرسد:

« شما تُو زبان خودتان به بیماران روانی چی میگین، اونارو باچه اسم و صفتی صدا می زنین؟

می گوید روانی وبیشتر دیوانه. می پرسد دیوانه یعنی چه؟ دیوانه وصفاتش را شرح می دهد:

«دیو نماد نادرستی، زشتی وپلیدی وارونه کاری وکارهای عجیب وغریب است، دیوانه یعنی کسی که شبیه دیو است وکارهای نادرست وغیرعادی و خلاف دیگران می کند»

هیلاری به فکر رفته حیرت زده می گوید:

«اگرفرشته اونهایی هستن که بیرون ازاین دیوونه خونه زندگی می کنن، ترجیح میدم  نماد زشتی و پلیدی باشم. منو ازاین به بعد شاعر دیوانه صدا بزن ، باشه؟»

عنوان 4 نویسنده به سراغ هیلاری رفته درمحاصره ی پرنده ها با رنگ های گوناگون وخوش آواز نشسته. سلام می کند و او بدون توجه به اوچشم در روزنامه ای کف زمین افتاده. درعالم خودشه و با خودش در گفتگوست:

« شما که می گفتید حکومت نباید موروثی باشد،   . . . آقای بوش؟ چی گفتید؟ پسرتان لیاقت داشت، شوخی نکن مرد، اگراسم ورسم وپول تو وپشتیبانی ارتش وسازمان سیا واف بی ای ومردم نادان نبود او رئیس جمهور نمی شد، پسرشما یک پیتزا فروشی را نمی تواند بچرخاند .. .»

نویسنده باز سلام می کند و بی پاسخ می ماند راه افتاده برود صداش می زنده : مگرندیدی که داشتم با بوش صحبت می کردم. ازسیاست ها، ازعدالت خررنگ کن ومبارزات زنان عدالت خواه می گوید واشاره ای به :

«بازی هائی که سرنیکسون وکلینتون وخیلی های دیگه درآوردن. سرنمایش قضائی درباره کلینتون میلیون دلاری توی جیب صاحبان برنامه های رادیوو تلویزیون ومطبوعات رفت و چند تا زن عدالت خواه ومبارزمیلیونرشدند . . . خودش را یک وری کرده می گوزد  . . . می خندد حتی یک دندان در دهان ندارد».

مصاحبه بین ان دو شروع می شود. انتقاد شدید ازسیاست های امریکا وسیاستمداران است:

«سیاست دوتا تعریف دارد، یکی یعنی دروغ و فریب، پول و سکس، آدم کشی،شارلاتانیزم وقدرت، یکی هم یعنی علم سازمان دادن ومدیریت حامعه، تو آمریکا مخلوطی ازهردوحکومت می کنن پشت سر همه اینام پولدارهای آمریکائی هستن . . .»

مصاحبه درعنوان 5 ادامه دارد و گفتمان از حاکمیت ملایان.  هیلاری با تعحب می پرسد:

«مگه مُلا میتونه سیاستمدار بشه؟»

«می بینید که نه فقط سیاستمدار بلکه رهبر سیاسی نیز شده اند. رئیس جمهور، نخست وزیر و . . .»

«راست میگی این همه کشیش ابله سیاست مداری وسیاست بازی می کنن، مُلاها چرا نکنن، چی کمتر ازاینا دارن؟ همشون یه گُه ان. سئوال احمقانه ای کردم ببخشین»

درادامه، هیلاری یکی ازکسانی که کاندیدای ریاست جمهوری آمریکا شده را، معرفی می کند:

«امسال دیدی؟ عالیجناب  تو ویتنام آدم کشته اما کاندید ریاست جمهوری شده، این جناب رو باید به دادگاه ببرن و محاکمه کنن، اما اونقدر شهر هرته که  طرف قهرمان ملی شده، ازاین سردنیا رفته که مثلا دموکراسی راه بیندازه، اونم با جنگ، اونم با جنگ و کشتار. آدم باید سیاستمدارباشه که بتونه این حد وقیح باشه . . .»

مردم ایران نیز ازاین گونه حوادث خونین خاطره های تلخی به یاد دارند.  رهبرانقلاب کمی قبل از درگذشت، دستورداد نزدیک به چهارهزارنفر جوان زن ومرد زندانی سیاسی که مسلمان هم بودند را یکسره در زندان بکشند. کشتد. به دست جلادان همگی اعدام شدند؛ وشگفتا که برای چنین آمر وعامل جنایت عریان آرامگاه ساختند با گنبد وبارگاه، زیارتگاهی شد برای پیروانش !

عنوان 5  باسروده ای از لنگستون هیوزشاعر و نمایشنامه نویس امریکایی به پایان می رسد.

عنوان12 روز شکرگزاری ست. تیمارستان خلوت ودلگیر و هیلاری با دیدن نویسنده بی آن که پاسخ سلام اورا بدهد ، شروع می کند به گفتن:

«امروزوامشب روزشکرگزازیه، باید خدارا شکرکنیم که به پدران دزد وقالتاق اما زیرک وهوشیارما قدرت داد تا کسانی که با بوقلمون . . . به پیشوازشان رفتند را بکشند و سرزمین شان را غصب کنند، باید شکرگزاربود. راستی جناب داستان نویس به نظر شما باید پیش کی شکرگزاری کرد؟ هان” پیش خدا؟ عجب، باید شکرگزارکسی باشیم که یک کثافت خانه ای به بزرگی دنیا خلق کرده است؟ حق و عدالت حکم می کند که اودردادگاهی محاکمه شود وبه این پرسش پاسخ دهد که چرامرتکب چنین جرم بزرگی شده  . . . دلم برای بوقلمون ها می سوزد، بیچاره ها . . . هرسال قتل عام می شوند»

 درعنوان 13 هیلاری پنجاه ساله شده، روی چرخ درآمد ورفت است. خوابی که شب قبل دیده، برای نویسنده تعریف می کند، و ازسناتوری که با پدرش دوست بوده:

«بامن سکس بازی می کرد، حالم بهم می خورد آن موقع 15 سالم بود . . . گفتم فلسفه یاد فیلسوف ها افتادم خیلی خنده دارن، مگه نه؟  من تا حالا گنده گوزتر و مگوزتر ازفیلسوف ها آدم ندیدم»

ازافلاطون وارسطو تا سارتر و راسل ودریدا وجامسکی نام می برد:

«حرف هایی که خودشونم نمی فهمن چی میگن . . . ماآدما همون گُهی هستیم که دوره ی افلاطون و ارسطو بودیم تازه گه تر هم شدیم. فیلسوفامونم همین طور. . . پدرم روزنامه نگار بودآدم های سیاسی وفیلسوف زیاد خونۀ ما رفت آمد می کردند نه یکیشون چند تائی ازاونا بامن می خواستن سکس داشته باشن. سیاسی وفیلسوفی که نتونه خودشوومعامله شو کنترل کنه، چطوری می خواد جامعه رو درست کنه»   

هیلاری، خیره به عروسکی دردست،  همه را کثافت می خواند:

«کثافت های عرب، کثافت های امریکایی، کثافت های مسلمان، کثافت های مسیحی، کثافت های یهودی، کثافت ها، صدایش را بلند می کند. ازفاجعه 11 سپتامبروحمله به برج دوقلوها وجنگ غراق وامریکا، صدام و بوش «صدام می خواست پدربوش را بکشه، نشد».

می رود به اتاقش بخوابد. چراغ  را روشن می کند.

«از44 اتاق تیمارستان تنها 3 چراغ روشن است».

درعنوان16 و17 که برگ های پایانی کتاب است، هیلاری در فضای درهم وکثیف اتاقش با وضغ پریشان روی تخت دراز کشیده:

«چشم ها گود افتاده و بی فروغ، و لب های خشک و لرزان آب می طلبد.»

پس از گفتگویی جرعه ای آب می نوشد. و از زیرمتکایش به سختی دفترشعر ترجمه شده به انگلیسی  فروغ را درآورده می خواند. این دفتررا نویسنده، درروزهای آغازین آشنائی با هیلاری به او داده بود، می خواند:

«شاعر خوبیه ولی من خیلی با حرفاش موافق نیستم. اینکه میگه پرنده مردنی ست، پرواز رابخاطر بسپار، حرف مزخرفی ست. به نظر من با مرگ پرنده پرواز هم می میره. می خواند:

من ازنهایت شب حرف می زنم/ من ازنهایت تاریکی / وازنهایت شب حرف می زنم/اگر به خانه من آمدی، برای من،ای مهربان چراغ بیار/ ویک دریچه که ازآن / به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم»

قرارملاقات بعدی روز بیست وچهارم ژانویه است انگارناقوس عزاست که درذهن خواننده می پیچد:

«پرنده ها، چشم انتظار هیلاری ودانه، نا آرامی  می کنند. اواز کاردینال رساترین است. . . . بیماران پشت پنجره ایستاده اند. به برانکاردی که پلنگ[گربه] به دنبالش کشیده می شود. برانکارد آخرین شاهکار هیلاری را با خود می برد. چشم هائی آبی و سرد خیره از زیرآسمان آبی و نور خورشید می گذرد و کتاب به پایان می رسد.

داستانی ست خواندنی با زبان انتقادی.  ویران کردن اوهام و پوچی های نهادی شده، با سابقۀ  دیرینه ازگذشته های دور ودراز، چنگ انداخته برذهنیت عام، تفکر فردی واجتماعی را به بند کشیده است. بیم و هراس ازپاسخ گویی وسخن گفتن درمقابله باچنین معضل فرهنگی، درقالب فتوای ارتداد وکفر گویی، جهل وسیاه اندیشی را چنان گسترانده که بردگی و نابخردی وپرستش اوهام امان نامه زیستن شده است و باقی قضایا !