بازار ۱۳۵۷ پدران و بازار ۱۴۰۴ پسران / علیرضا نوری زاده

عامل چشمگیر این خیزش ملی بازگشت پهلوی است
علیرضا نوری‌زاده نویسنده و روزنامه‌‌نگار
جمعه ۱۲ دی ۱۴۰۴ برابر با ۲ ژانویه ۲۰۲۶ ۱۱:۴۵

با آنکه چهره‌های متشخص بازار در جنبش ملی شدن نفت بعد از ۲۸ امرداد در لاک خود فرورفتند، شمشیری به جهانی دیگر پر کشید و دستمالچی‌ها و لباسچی‌ها ضمن رعایت جوانب احتیاط، جز شرکت در مراسم ترحیم دوستان و بعضا جبهه ملی‌ها، فعالیت جدی نداشتند، با بالا رفتن عَلَم ارتجاع خمینی، خیلی‌هایشان به میدان آمدند و بار دیگر بالاخانه مرحوم آیت‌الله زنجانی و مرحوم طالقانی پر از چهره‌هایی شد که سال‌ها بود از آن‌ها خبری نداشتیم.

حاج محمود مانیان، بازاری سرشناس، دست در دست دکتر بختیار، می‌آمد و البته بیشتر گوش بود تا دهان. دوستانش چنین نبودند. به‌ویژه حاج حسن مهدیان که اخیرا در ۲۱ مهر درگذشت، آهن‌فروش بود با دفتری نزدیک روزنامه اطلاعات. می‌گفت داماد فلسفی واعظ است، اما معلوم شد داماد برادر او است. از فردای حرکت خمینی به پاریس، هر روز به روزنامه می‌آمد تا اطلاعات را بخرد و مرتب به من می‌گفت که فرهاد خان را تشویق کن روزنامه را به من بفروشد. ما به حرف‌هایش می‌خندیدیم.

بعد از انقلاب، مدتی سرپرست کیهان شد و بعد صاحب چند شرکت مصادره‌ای و ثروتش به میلیارد رسید. در سوءقصد به حاج عراقی و پسرش او هم خراشی برداشت و این خراش راه رسیدن به میلیارد را به رویش گشود. کراواتی بود، اما بعد از دیدن خمینی، ریش فروگذاشت و کراوات را به زباله‌دان انداخت.

بعدازظهر هشتم دی‌ماه به اتفاق حاج مانیان از خانه دکتر بختیار به خانه او رفتیم. فرزندی گرفتار معلولیت داشت که جان و جهانش بود. نیم ساعت بعد، مهدیان هم آمد. معلوم شد صاحبخانه تدارک شام دیده است و مهدیان هم دعوت دارد. مانیان از بختیار گفت و سال‌ها مبارزه‌اش را در راه تحقق آرمان‌های مشروطیت یادآور شد. بعد گفت: «آقای مهدیان، برو به دوستانت در بازار و طالقانی و فلسفی بگو دلالی خمینی رو نکنید! اگر سوار شد، پوست از کله همه می‌کَند. برو با بازار صحبت کن کهبه بختیار سه ماه مهلت بدهند.»

حاج حسین لبخند موذیانه‌ای زد و گفت: «حاج محمود، کار تمام است. وزیر کارتر پیش آقا بوده» (مقصودش رمزی کلارک، وزیر اسبق دادگستری آمریکا بود که با تلاش دکتر یزدی و استمپل، مامور اطلاعات در وزارت خارجه، کارتر را راضی کرد اجازه دهد به دیدن خمینی برود)

مانیان گفت: «چی شد حاجی؟ حالا توهم آمریکایی شدی؟»

برای من، انگار دیروز بود. مهدیان با خمینی بیعت کرد و به ثروت و دولت رسید و مانیان با بختیار ماند و در روزهای اختفا تا خروجش از ایران، نگرانش بود و بعد هم آرام گرفت به تیمار فرزند.

روز یکشنبه که بازار خروشید، یاد آذر و دی‌ماه ۱۳۵۷ بودم. بازاری‌ها صندوق پول گذاشتند تا حقوق روزنامه‌نگاران اعتصابی را تامین کنند. در کمک به شرکت نفتی‌ها جلودار بودند. در جنگ هم اگر آقای فرهنگ لباس زیر سربازان را در جبهه تامین می‌کرد، حاج برات تبریزی برایشان کفش و پوتین می‌فرستاد و حاج آقا رضا اردبیلی شیرینی و شکلات به جبهه‌ها می‌رساند، اما خمینی و نوکرانش بعد از جنگ، به جان بازار افتادند و سپاهیان و بسیجی‌های زیادی با سرمایه‌های اهدایی مشغول بسط و بنای مراکز خرید در نقاط شمالی و غرب پایتخت شدند تا بازار سنتی از رونق بیفتد. پدران بازار هم یا اندک‌اندک به خواب ابدی رفتند یا به خارج آمدند. جمعی هم کارشان به خانه سالمندان افتاد و تنی چند نیز کشته یا اعدام شدند.

فرزندان پیران بازار در زمان انقلاب طرحی نوین درانداختند: مغازه‌های شیک و اغلب بیرون از جغرافیای سنتی بازار، نه مثل پدران نماز در مسجد می‌خواندند و نه خمس و سهم امام را می‌دادند. بعضی که امکان داشتند، ره به ترکیه و دبی و حداقل کیش کشیدند. بعضی با لیاقت و مدیریت، به ثروت دوباره رسیدند و جمعی با حمایت سپاه و ارگان‌های رژیم، دولتمند شدند، اما این روند برای بازاری‌های جدید در داخل ایران صعودی نبود، بلکه با هربار سقوط ریال و افزایش نرخ تورم، صندوق سود بازاریان کوچک‌تر وسرمایه‌گذاری‌هایشان پرخطرتر شد.

دولت رئیسی در واقع پایان وهم اصلاح در سایه رژیم جهل و جور و فساد بود و دولت پزشکیان در کمتر از دو ماه، لبخند امید را از لبان مردم محو کرد و روند تورم سیر صعودی و نرخ ریال سیر نزولی گرفت.

بازار که به میدان آمد، بشارت بزرگی برای میلیون‌ها ایرانی بود که عزیزانشان بر حلقه دار بوسه زدند، گلوله خوردند یا در زندان‌ها، جان و جهانشان سوخت و خاکستر شد. بازاری‌ها که به میدان آمدند، شعارهایشان فقط برای یک روز نیم‌رنگ اقتصادی داشت و از روز دوم، با گسترش تظاهرات، پیوستن دانشجویان و ایران‌بانوها به تظاهرات، شعارها به‌سرعت سیاسی شد. در واقع یک روی سکه نفی حاکمیت سید علی و مجموعه باندهای قدرت (سپاه، ۱۶ نهاد اطلاعاتی و قوه قضاییه تا ریشه فاسد) شد و روی دیگر بازگشت پهلوی.

فرقی نمی‌کند شعار «رضاشاه، روحت شاد» باشد یا «پهلوی برمی‌گرده». هرگز نه در جنش مشروطه و نه در مبارزات ملی شدن نفت و نه در ۲۵ سال اخیر که روند اعتراض‌ها سیر صعودی داشت، هرگز بازار آغازگر و نیروبخش دیگر اقشار جامعه نبود، این‌ بار اما فرزندان بازاریان دیروز برخلاف پدران، رو‌به‌ملت و پشت به نظام فاسد و کودک‌کش ولایت فقیه کمر بسته‌اند.

در انقلاب مشروطه، چوب خوردن یک تاجر قند به فرمان علاءالدوله، خویشاوند شاه و حاکم فاسد پایتخت، و بعد کشته شدن یک طلبه، بازار را به فریاد آورد. ما نقش «حادثه» را در جنبش‌های سال‌های نکبت ولایت فقیه نباید از یاد ببریم. ۱۸ تیر و تعطیلی روزنامه سلام ، تقلب آشکار در انتخابات ریاست‌جمهوری سال ۱۳۸۸ و برون آوردن تحفه آرادان از صندوق‌ها به جای میرحسین موسوی، بالا رفتن بهای بنزین و … قتل مهسا امینی که به بزرگ‌ترین جنبش ۴۶ سال اخیر منجر شد.

و حالا سقوط آزاد ارزش پول ملی، فریاد بازار به‌عنوان بازتابی سنگین از ابعاد فساد، پخش شدن فیلم عروسی دختر شمخانی که مظهر آشکار نفاق و تزویر و فساد بود و جنگ ۱۲روزه که نشان داد میلیاردها پولی که صرف نیابتی‌ها و سوریه و موشک و پهپادسازی رژیم و برنامه اتمی خائنانه آن شد، راه هر اصلاحی را بسته است.

فرزند یک بازاری ملی به من گفت چهارشنبه ۱۰۰ کیسه ۱۰ کیلویی برنج خوشبخت پاکستانی را که خودم وارد کرده بودم، به مبلغ دو میلیون و ۹۰۰ هزار تومان به چند خواروبارفروش آشنا فروختم. هر ۱۰ کیلو برایم دو میلیون و ۷۰۰ هزار تومان تمام شده بود. شنبه یکی از دوستانم که در اصفهان سوپرماکت دارد، به تهران آمد تا ۵۰۰ کیلو برنج دانه‌بلند خوشبخت از من بخرد. وقتی گفتم انبارم خالی است، سخت آشفته شد و گفت من به بعضی از محترمین قول داده‌ام. شروع کردم به جستجو. سرانجام بعدازظهر شنبه یکی از تجار گفت دارم و پرسیدم کیلویی چند؟ گفت: سه میلیون و ۱۴۰ هزار تومان برایم تمام شده و کیلویی سه میلیون و ۲۵۰ هزار تومان هم کمتر نمی‌فروشم. ۲۴ ساعت بعد آتش سر برکشید و بازار به میدان آمد.

ویژگی‌های جنبش

روزی که دانشجویان فریاد می‌زدند: «می‌میرم، ذلت نمی‌پذیرم»، روزی که محمدی‌ها به زندان انداخته شدند، اکبر به قتل رسید و منوچهر ناچار از ترک وطن شد، باطبی پیراهن خونین رفیقش را بالا برد و روی جلد مجلات بین‌المللی را تسخیر کرد، بازاری‌ها ناظر بودند. در جنبش سبز و انتخابات ۱۳۸۸ و پس از آن در ۱۳۹۶ و ۱۳۹۸ و ۱۴۰۱ هم بازار سر به کار خویش داشت، حالا اما موتور را بازاریان روشن کردند و قشرهای مختلف به آن‌ها پیوستند.

حالا دانشجویان، استادان و معلمان و کادرهای علمی، زنان، کارگران، حقوق‌دان‌ها، کادرهای پزشکی، بازنشستگان، کامیون‌داران و… همه یک‌صدا مرگ خامنه‌ای و سرنگونی رژیمش را فریاد می‌کنند، حتی در قم. اما از این مهم‌تر، همصدایی هزاران تن از هموطنان در امر آنچه می‌خواهند، عامل چشمگیر این خیزش ملی است: بازگشت پهلوی.

مردم افغانستان هم بازگشت ظاهرشاه را می‌خواستند، اما دزدان تحصیلکرده با کمک خلیل‌زاد، این آرزو را ربودند و باب آرامش و امنیت و آزادی را بر مردم افغانستان بستند. امروز شاهزاده متصل به این یا آن دولت خارجی نیست. او فقط به ملت خود تکیه دارد. در عین حال، نمادی جز او در صحنه نیست که مردم رهبری‌اش را پذیرا باشند. می‌ماند بخش‌هایی از هموطنان ما در کردستان، آذربایجان و بلوچستان که من با بسیاری‌شان سخن گفته‌ام. آن‌ها هم هرگز با گزینه مردم مخالفتی ندارند و تنها نگران فردای پس از پیروزی و رفتار تندروها هستند.

به آن‌ها گفتم و باز می‌گویم که شاهزاده به‌دفعات یادآور شده که او به دنبال حکومت و قدرت نیست و مسئولیت خود را رهایی وطن می‌داند. موضوع فراقالب رژیم آینده اهمیتی ندارد، وقتی در محتوا اتفاق نظر داریم: دموکراسی، نظام سکولار، برخورداری همه ایرانیان از برابری قانونی، نژادی، زبانی و تمامیت ارضی ایران.

اگر در این چارچوب به توافق برسیم، کرد و بلوچ و آذری هم مثل بقیه هموطنان به حقوق حقه و تاریخی خود دست پیدا می‌کنند. چرا به ارتش سایبری رژیم بها می‌دهید؟ رژیم عاجز تنها به شکاف انداختن در بین ما امید بسته است. نشر دروغ‌هایی که فریاد می‌زند دروغ است، در انتقاد از عمرو و ستایش از زید، با ادبیاتی که فقط در حوزه و زیر عبای ولایت فقیه پیدا می‌شود، زبان ما نیست.

ارتش سایبری نظام ۱۰ هزار عضو پیوسته و ناپیوسته در خانه پدری و خارج از کشور دارد. تنها راه برخورد با این‌ها بی‌اعتنایی است. در هفته اخیر، من شاهد حملاتی بودم که همه فعالان و نویسندگان و روزنامه‌نگاران ملی را هدف قرار داده بود. به یکی‌شان که زبان بر تطاول شاهزاده گشود، نوشتم یک «مرگ بر ولی فقیه» بگو تا باور کنم راست می‌گویی، فرار کرد و رمید و حداقل دیگر با اسم دکتر بیدار در صحنه اینستاگرام نبود.

بعد از جنگ ۱۲روزه، ساختمانی را فاش کردم به نام «صادق» در جوار صداوسیما که اتاق شیشه‌ای‌اش می‌خوانند. اسرائیل که این ساختمان را بمباران کرد، معلوم شد پشت شیشه‌های تیره ساختمانی از بتن است و بیش از ۷۰۰ تن از نیروهای ارتش سایبری ما را از سحر تا شام طی شیفت‌های هشت ساعته رصد می‌کنند. هریک از ما در «صادق» پرونده‌ای داریم.

در شهرهای میهن، مردم فریاد می‌زنند: «این آخرین نبرده/ پهلوی برمی‌گرده» در قم، هم مردم زیر گوش آیات، فریاد زدند: «مرگ بر خامنه‌ای» و «مرگ بر دیکتاتور». در شهرهای کوچک و بزرگ این آواز را می‌شنویم. مجال ندهیم ارتش سایبری سیدعلی به بهانه تنوع، ملت هفت‌رنگ و حقوق اقوام، بین ما شکاف بیندازد.

سیدعلی در نهانخانه‌اش، ترسان و وحشت‌زده از صدای مردم، امیدوار است این بار هم بتواند با ارتش سایبری، با گلوله و با زندان، این صدا را خاموش کند، اما دنیا صدای مردم ایران را شنیده است. گوادلوپ زمانی به لحظه تصمیم گرفتن درباره سرنوشت شاه فقید و ملتش رسید که صف‌های هزارهزار را در تهران و شهرستان‌ها رصد کرد و اعتصاب شرکت نفت را دید که ضمانت‌های مرحوم یزدی و بنی‌صدر و قطب‌زاده را در زمینه استمرار روابط ویژه با غرب، رسمیت داشتن همه قراردادهای نفتی و خرید سلاح از آمریکا و اروپا را پذیرا شد.

امروز هم هرچه صف‌ها طولانی‌تر شود، فریادها هماهنگ‌تر و گزینه مردم استوارتر، گوادلوپ ۱۴۰۴ در ناکجاآباد دیگری بر پا خواهد شد. آنجا که رژیم دیگر مفهوم خود را از دست می‌دهد و بعد در برابر خروش ملت، قره‌باغی ۱۴۰۴ بی‌طرفی نیروهای مسلح را اعلام می‌کند و بعد… من چنین می‌پندارم.